وقتییوسف نبی از دنیا رفت بخاطر محبوبیت زیادی که در بین مردم داشت ،
کنارجنازه مطهرش دعوا سرگرفت... هیچکس حاضر نبود جنازه یوسف نبی در
محلهای غیر از محله آنان دفن شود...بالاخره بخاطر اینکه قبیله ای ناراحت
نشود، بدن مطهر یوسف را میان تخته ای سنگی گذاشتند و در رود نیل
انداختند و سالها بعد حضرت موسی (ع) آن بدن مطهررا از رود نیل خارج کرد
ودر فلسطین خاک کرد...

سالهاگذشت ...باز هم یوسفی بود و جمعیتی که بر سرجنازه اش
دعوامیکردند....یکی برسرپیراهن اش می جنگید..یکی برای انگشترش......
یکیبرای عباش می جنگید..یکی برای شمشیرش..... یکی برای سرش...
دهحرامزاده نزد عبیدالله رفتند و گفتند پاداش میخواهیم؛ گفت برای چه؟
گفتند"نحن رضضنا الصدر بالظهر..."
یعنیما سینه اش را با سم اسبهایمان به کمر دوختیم...
EXarisfa.comEX<-m->http://yadbud.mihanblog.com/post/171<-mm->!!!جایزه پیراهن<-mmm->
برچسب:
نویسنده: ستاره